امروز،آری همین امروز بود که بعد از مدتها بالاخره توانستم به تو بگویم که چه قدر از تو میرنجم وقتی نمیتوانی در مواقعی که میدانی مرتکب اشتباه شده ای؛ همچون من در مواقع مشابه؛ عذرخواهی کنی و اظهار ندامتت را هرچند که حتی ذره ای از عذرخواهی و شکستن تو خوشحال نمیشوم؛ تنها به سکوتی مغرورانه ختم به خیر نکنی و . . .
اما امروز ؛ آری همین امروز بود که از گفته خود چنان پشیمان شدم که بغضی سرد گلویم را رها نمیکرد.
بر خلاف همیشه ات؛چند ساعت قبل که مرتکب کار غلطی شده بودی؛ رفتاری تازه کردی و این بار در لحظه و به سادگی عذرخواستی و خودت را به شرحی کامل حتی؛نقد کردی؛ یک آن از خودم سوال کردم پس تو چه میشوی؟
مگر من از توی مغرور؛ گردن کشٍ مست افسار گسیخته، خوشم نیامده بود؛ مگر همین سرکشی ات نبود که مرا مجذوب میکرد؟ مگر غرورت نبود که برایم قابل احترام بود؟
از خودم خجالت کشیدم وقتی به یاد آوردم که چگونه و با چه گستاخی؛ تو را به جرم دوست داشتنت به سوی انجام رفتاری که خود درست میدانم حرکت داده ام؛ بحث بر سر ارزش گذاری نوع رفتارهایمان نبود، و فارغ از برسی درستی هرکدام؛ در تغیر خود درون تو کوشیده بودم و این برایم عجیب بود؛ نمیدانم آیا من که پذیرش خطای خود را به راحتی انجام میدهم، و از آن لذت میبرم به واسطه نوعی توهم شهوانی ناشی از احساس خودخواهانه بزرگی روح و فروتنی ریا کارانه؛آیا تو را نیز خوشحال میکند؟ آیا تو بعد از مدتی دچار خمودگی نمیشوی؟ آیا سرخورده نمیشوی؟آیا دیگران که از همه چیز بیخبرند، کرنش تو را حمل بر فتح کردن روح سرکش تو نمیکنند؟ آیا تو را مثل اکنون دوست خواهم داشت؟ آیا تو مرا به اندازه ای که امروز باعث شد عذربخواهی، دوست خواهی داشت؟ آیا . . ( و 2 نقطه الی آخر)
پس از تو میخواهم که نه چون من باش و نه چون پیش از این رفتار کن؛ خودت باش . تنها خودت باش؛ همین.
و من که میدانم تو درست را انتخاب کردی و این خودت هستی و رفتارت از سر تبعیتی بی چون و چرا نبوده و نیست؛ براستی برای چه این افکار را ثبت میکنم؛نمیدانم، نمیدانم.
شاید یک درصد احتمال میدهم که صورت افکار دیگری نیز ممکن باشد . . .؛ شاید میخواهم برای خودم یک تقویم ثبت افکار دست و پا کنم؛ شاید میخواهم شعور خود را در درک چند جانبه مسائل به رخ خودم بکشم، . . .
شاید هم؛ این تنها یک عذرخواهی مفصل از یک رفیق قدیمی و با ارزش باشد. . شاید.
اما امروز ؛ آری همین امروز بود که از گفته خود چنان پشیمان شدم که بغضی سرد گلویم را رها نمیکرد.
بر خلاف همیشه ات؛چند ساعت قبل که مرتکب کار غلطی شده بودی؛ رفتاری تازه کردی و این بار در لحظه و به سادگی عذرخواستی و خودت را به شرحی کامل حتی؛نقد کردی؛ یک آن از خودم سوال کردم پس تو چه میشوی؟
مگر من از توی مغرور؛ گردن کشٍ مست افسار گسیخته، خوشم نیامده بود؛ مگر همین سرکشی ات نبود که مرا مجذوب میکرد؟ مگر غرورت نبود که برایم قابل احترام بود؟
از خودم خجالت کشیدم وقتی به یاد آوردم که چگونه و با چه گستاخی؛ تو را به جرم دوست داشتنت به سوی انجام رفتاری که خود درست میدانم حرکت داده ام؛ بحث بر سر ارزش گذاری نوع رفتارهایمان نبود، و فارغ از برسی درستی هرکدام؛ در تغیر خود درون تو کوشیده بودم و این برایم عجیب بود؛ نمیدانم آیا من که پذیرش خطای خود را به راحتی انجام میدهم، و از آن لذت میبرم به واسطه نوعی توهم شهوانی ناشی از احساس خودخواهانه بزرگی روح و فروتنی ریا کارانه؛آیا تو را نیز خوشحال میکند؟ آیا تو بعد از مدتی دچار خمودگی نمیشوی؟ آیا سرخورده نمیشوی؟آیا دیگران که از همه چیز بیخبرند، کرنش تو را حمل بر فتح کردن روح سرکش تو نمیکنند؟ آیا تو را مثل اکنون دوست خواهم داشت؟ آیا تو مرا به اندازه ای که امروز باعث شد عذربخواهی، دوست خواهی داشت؟ آیا . . ( و 2 نقطه الی آخر)
پس از تو میخواهم که نه چون من باش و نه چون پیش از این رفتار کن؛ خودت باش . تنها خودت باش؛ همین.
و من که میدانم تو درست را انتخاب کردی و این خودت هستی و رفتارت از سر تبعیتی بی چون و چرا نبوده و نیست؛ براستی برای چه این افکار را ثبت میکنم؛نمیدانم، نمیدانم.
شاید یک درصد احتمال میدهم که صورت افکار دیگری نیز ممکن باشد . . .؛ شاید میخواهم برای خودم یک تقویم ثبت افکار دست و پا کنم؛ شاید میخواهم شعور خود را در درک چند جانبه مسائل به رخ خودم بکشم، . . .
شاید هم؛ این تنها یک عذرخواهی مفصل از یک رفیق قدیمی و با ارزش باشد. . شاید.